Home arrow با بچه‌ها

نکته ها

 

پیامبر اعظم (صلی ‏الله ‏علیه و آله):

اَلوَلَدُ الصّالِحُ رَیحَانَةٌ مِن رَیَاحِینِ الجَنَّةِ

فرزند صالح گلی است از بوستان بهشت.

وسائل الشیعة، ج15، ص97

 

 

با بچه‌ها
کف کردم
گروه ۵ تا ۶ سال

 

صبح دیر اومده و حسابی پرانرژی بود. موقع خواب بهش گفتم: به خواب امروز خیلی اذیت کردی. دهنم کف کرد اینقدر امروز اسمت رو بردم!

گفت: خوب کَفِش رو قورت بده ...!


سوال علوم مهم
گروه ۵ تا ۶ سال

 

خاله! یک سوال علوم خیلی مهم دارم بپرسم؟ گفتم:بپرس عزیزم!

گفت: به نظرت یه شیر می‌تونه لی‌لی بپره؟!

مونده بودم بهش چی بگم که ادامه داد: پلنگ مازنداران چی؟!



روی سرتو دیدی؟!
گروه ۳ تا ۴ سال

 

یه روز امیرحسین ازم پرسید: خاله شما تا حالا روی سرتو دیدی؟ آخه من نمی‌تونم ببینم!

من که خنده‌ام گرفته بود ازش پرسیدم: به نظرت چجوری میشه این کار رو کرد؟

فرداش گفت: بله خاله میشه دید. من از روی سایه‌ام تونستم ببینم!


اسم خاله چیه؟
گروه ۳ تا ۴ سال

 

موقع بازی بچه‌ها متوجه شدم آراد و حنانه با هم بحث می‌کنند. حنانه پافشاری می‌کرد که اسم خاله "منیره" است و آراد می‌گفت: نخیر اسم خاله "مدیره" است! محمدحسن که ناظر این بحث بود با صدای بلند گفت: چندبار بگم اسم خاله "ملیله" است!


جوراب شلواری آستین بلند
گروه ۳ تا ۴ سال

 

داشتیم راجع به سرما صحبت می‌کردیم و اینکه باید لباس‌های گرم بپوشیم. صبا گفت: خاله منم لباس گرم می‌پوشم. امروز مامانم برام جوراب شلواری آستین بلند گذاشته!


حواس جمع
گروه ۳ تا ۴ سال

چند روزی بود که پام درد می کرد و نمی تونستم خوب راه برم که شایان گفت: خاله فکر کنم دیگه باید با عصا راه بری، چند روز خونه بمون استراحت کن.

بلافاصله مطهره گفت: نه! اگر خاله بره، اون یکی خاله هم وقت دکتر داره، پس کی دیگه پیش ما می مونه؟!

چهارشنبه 29 آذر 1391

 

رقابت شیرخوارها
گروه ۱ تا ۲ سال

همیشه شیرخوارها قبل از ناهار اسباب بازی هاشون رو جمع می کنن و می ریزن توی سبد. موقع جمع کردن، علی، برای اینکه بیشتر از بقیه وسایل رو برداره، دو تا توی دستش گرفت، یکی رو هم به دندونش و با سرعت می اومد به طرف سبد!

دوشنبه 27 آذر 1391


حواس از زبان بچه ها
گروه ۵ تا ۶ سال

 

بعد از آزمایش علوم و تکرار چندین مرتبه حواس پنجگانه، وقتی از بچه ها خواستم حواس رو نام ببرند، یکی گفت شینایی (شنوایی)، یکی دیگه گفت: دستایی (لامسه)، اون یکی هم گفت گوشایی (شنوایی)

دوشنبه 20 آذر 1391

 

ما که مسافرت نمی ریم
گروه ۵ تا ۶ سال

 

موقع خواب به امیرعلی گفتم: به مامانت بگو برای خواب یه پتو مسافرتی بفرسته برات. گفت: آخه ما که مسافرت نمی ریم که پتو بخریم!

یکشنبه 12 آذر 1391

 

آسمون آبی نیست!
گروه ۲ تا ۳ سال

موقع آموزش رنگ آبی به بچه گفتم که آسمون آبیه. بلافاصله پرنیا گفت: آسمون سفیده بعضی وقت ها هم سیاهه. اصلاً آبی نیست که.

شنبه 11 آذر 1391

 

خاله! تو رو جون مادرت!
گروه ۴ تا ۵ سال

یکی از بچه ها که تازه وارد مهد شده بود، خیلی اصرار می کرد که پیش مادرش بمونه و به من می گفت: خاله! تو رو جون مادرت بذار برم پیش مادرم!

دوشنبه 6 آذر 1391

 

<< شروع < قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 بعد > آخر >>

نتایج 1 - 11 از 97